باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

شب پائیزی در تفت

دیشب رفتیم تفت ( یه شهر کوچیک تو استان یزد ) که با اختلاف 20 کیلو متری با یزد یه دنیا اختلاف آب و هوایی با یزد داره یزد گرم و کم ارتفاع و خشک , تفت مرتفع و کوهستانی و خنک خلاصه یه پارک هم پیدا کردیم که واقعا زیبا بود طبق معمول به علت مشکل انتخاب اسمش بود بوستان بزرگ شهر    ...
22 مهر 1391

هنرمندای پر افتخار کشور ما

انقدر حواسم به سهم فراموش شده بچه ها بود که یادم رفت از زحمات این سه هنرمند زحمت کش و دوست داشتنی که از سالهای نوجوانی من تئاتر رو با برنامه های مختلف شروع کردن و در آخر با اسم عمو فیتیله ای ها جمعه های بچه ها و بزرگترها رو شاد کردن ولی چه حیف که هیچ وقت قدر این جور آدمها رو هیچ کس نمیدونه خصوصا شبکه دو و تهیه کننده . . . برنامه که برنامش با وجود همچین گلهایی برنامه شد و حالا جاشونو دادن به چند تا آدم چاق و بی هنر و . . .که اصلا باعث شادی که نمیشن تمسخر برانگیز هم هستن . یادمه تو سالهای دبیرستان میرفتم تئاتر که اتفاقا تئاتر کودک بود نقشی که داشتم نقش خوبی هم بود خلاصه پدرم یه روز منو کنار کشید و گفت دختر , فلان...
21 مهر 1391

سهم بچه ها از محبت

دیشب فیتیله ای ها (آقایان حمید گلی , علی فروتن و محمد مسلمی ) یه جشن تو یزد داشتن به مناسبت جشنواره فیلم کودک ما هم از طرف شرکت بهمون بلیط دادن و رفتیم خیلی عالی بود ( من خودم خیلی دوسشون دارم عمو پورنگم دوست دارم ولی متاسفانه از خاله شادونه خیلی بدم میاد ) حالا بماند باران که اول خیلی تعجب کرده بود که اون همه جمعیت رو یه جا دیده بود ولی بعد از مدتی یخش وا شد و دست میزد و جیغ و . . . خلاصه اینکه پدرا مادرا بچه ها همه شاد بودن و مسابقه هم دادن اما توی سالن کلی بچه بی سرپرست و یتیم بود چون شرکت شوهرم فقط کلی بلیط داده بود بهزیستی . من البته اصلا یاد اونا نبودم ولی بابای باران کمی گرفته بود . نمی دونم چی بگم یه جشن که بچه ها باید توش...
21 مهر 1391

کتابی برای تمام سنین

 شازده کوچولو شاهکار اگزوپری کتابی ست که برای هر گروه سنی جواب میده لطیفترین شخصیتی که تا حالا نوشته شده شازده کوچولو که از یه سیاره کوچک به زمین میاد و . . . اگه کسی نخونده باشه نباید لحظه ای غفلت کنه  که حتما ترجمه محمد قاضی باشه من این قسمت رو گذاشتم که کتابای خوبی که خوندمو معرفی کنم که اصلا یادم رفت پست بذارم اینم برای جبران تا بعد . . . ...
20 مهر 1391

تمام سالهای پرشور من

چند روز پیش استاد نقشه برداری که مسن هم هستن برای کار با دوربین بردنمون حیاط دانشگاه خلاصه وقتی برگشتیم تو کلاس یه نصیحت پدرانه کردن که خانمها این اصلا کار خوبی نیست که توی جمع بخندن که روی صحبتش نه با خانمهای ٤٠ یا ٥٠ ساله (که بنظرمن اونم ایرادی نداره ) که با دخترهای ٢٠ ساله یا کمتر بیشتر بود البته بنده جز مسنهای کلاسم چون ٢٨ رو پرکردم . واقعا دلم واسه ی خودم , زن بودن و فرهنگ غلط تو این جامعه گرفت یادمه اون موقع ها که دبیرستانی بودیم اگه تو خیابون میخندیدیم یا باید نگاه های زیر چشمی و حرفهای در گوشی رو تحمل میکردیم یا حتی تذکر های مسخره آخه کسی نبود بگه تو این سالهای پرشور نوجوانی و جوانی اگه نخندیم پس کی . . . طوری شده بود که ایمان ...
20 مهر 1391

من سرم قلک نداره

باهات داشتم بازی میکردم چشمت افتاد به عکس عروسی ما ذوق کردی گفتی مامان عروس شده بودی , منم یهو ذوق زده شدم گفتم شما عروس بشی من خودمو میکشم , دورت میگردم , پول رو سرت میریزم یهویی یه مکثی کردی گفتی سرم ! من که سرم قلک نداره
20 مهر 1391

زندگی شیرین می شود

وای خدای من امروز بعد از مدتها لذت خانواده بودن رو چشیدیم از اونجایی که بابای شما خیلی کار میکن دانشگاه هم میره و منم دانشگاه میرم شما هم مهد ما فقط شبا همه کنار همیم امروز بابا سر کار نرفت که بره دانشگاه که چون خسته بود پشیمون شد و نرفت منم ظهر تا جلوی در دانشگاه برد و گفت می خوای نری منم از خدا خواسته نرفتم و ترجیح دادم بعد از مدتی لذت دورهم بودن رو بچشیم ( البته به گفته بچه ها استاد گفتن حذف ولی زرشک) خلاصه امروز زندگی شیرین می شود بود                        این عکس مال پارسال بچم مثل اینکه خیلی گشنه بود ...
19 مهر 1391

دختر عصبانی من

داشتی کارتون می دیدی من تو اتاق خواب بودم گفتی مامان این شلوارک اذیتم میکنه (از اونجایی که شما خیلی لاغری شلوارکت گاهی میاد پایین) بعد چند دقیقه اومدم دیدم رو مبل خوابیدی و شلوارکو چون به قول خودت اذیتت میکرد در آوردی مثل اینکه خیلی عصبانی بودی چون شورتتم همراش در آوردی ...
18 مهر 1391